تصور کنید که کودکی درروستایی دورافتاده ومحروم ،دراثرزلزله ای مهیب،زیرآواربماندوپس از اینکه امدادگران،دست اورا می گیرند واززیرآوار،بیرون می کشند وخودوپدرش تحت پوشش کمیته امداد قرارمی گیردیک نقطه طلایی ومثبت درذهنش نقش ببندد که تازمانی که خداوند ،موهبت زندگی کردن رابه او بخشیده است ،او هم دست افتادگان ومعلولین اززلزله وحوادث دیگر را بگیرد و به جهت همین نیت خیری که داشته خداوندبرکت فراوانی دراوج فقر ،به اوعطا کند حال،تجسم خودراباخواندن این گفت وگوی ویژه ما با "موسی محمدی "عینیت ببخشید.
گفت وگوی ما باآقا موسی دوروز قبل ازحضور وی دربرنامه ماه عسل شبکه ۳ سیما با حال وهوای معنوی ماه مبارک رمضان نیز همراه بود. او قصدداشت که نام مجله دلتای مثبت را درآن برنامه تلویزیونی به جهت پیشگامی در شناخت استعدادهای مثبت کشورمان ببرد ولی چون تهیه کننده درخصوص بردن نام ها به وی هشدارداده بودصرفنظر کرد.درهرحال مجله دلتای مثبت افتخارداشت که اولین رسانه ای بود که باآقا موسی به گفت وگو پرداخت .اونیز با مهرومحبت ویژه ای به سوال خبرنگارمجله پاسخ داد.
آقاموسی با تحسین رویکردمجله دلتای مثبت ،هدف اصلی اش راازشرکت درگفت وگو الگوسازی برای اقشارمختلف جامعه خصوصا نسل جوان دانست که هیچگاه نداری وفقر ،رامانعی برای توقف پیشرفت وترقی خود ندانند وباورکنند که با تفکرمثبت وتوکل به خدا به همه آرزوهایشان می رسند.
قا موسی لطفاً خودتان را معرفی کنید؟
من موسی محمدی تیر ماه در سال ۱۳۴۹ در روستای محروم گیفت در اطراف زرند کرمان چشم به جهان گشودم. روستای محرومی که هنوز هم بعد از گذشت چهل سال از تولدم، فاقد امکانات اولیه همچون برق میباشد.
هفت بهار از عمرم نگذشته بود که ناگاه شبی زلزله، خانههای روستای ما را به هم پیچید و بسیاری از اهالی روستا که از بستگان ما بودند برای همیشه زیر آوار مدفون شدند. لیکن با تلاش امدادگران، تن نیمهجان و مجروح من و پدر و مادرم را از لابلای سنگ و خاک بیرون کشیدند و ما را نجات دادند.
چون روستای ما فاقد مدرسه بود در کلاس اول ابتدایی ناگزیر بودم مسافتی حدود ۳۰ کیلومتر را طی کنم تا خود را به مدرسهای در روستایی دیگر برسانم و در آنجا درس بخوانم.
درسال اول ابتدایی بدلیل وقوع آن زلزله مهیب و تخریب همان مدرسه روستای مجاور، کلاس درس موقتاً تعطیل شد و بعد بچههای کلاس را براساس اینکه یک سال از دوران شروع تحصیلات اولیهشان گذشته به سر کلاس دوم نشاندند. در حالیکه حتی من سواد خواندن و نوشتن نداشتم و معنی کلمات را نمیدانستم.
خاطره جالب و خندهداری از آن زمان دارم. در همان ایام، یک روز یکی آمد ما را صدا زد و گفت هر که سال اول قبول شده بیاید سرکلاس دوم بنشیند. من اصلاً نمیدانستم قبول یعنی چه؟ چیزی شبیه ترازوی دستی در روستا بود که بهآن قپون میگفتند. فکر میکردم منظورشان همان قپون است. باور کنید حروف الفبا را اصلاً نمیشناختم به همین خاطر ۳ سال در دوم دبستان درجا زدم و مردود شدم.
یک بار اعلام کرده بودند که از کسانی که تجدید شدهاند در یکی از روزهای دوشنبه شهریورماه، امتحان میگیرند، من معنی شهریور را نمیدانستم و به همین خاطر هر دوشنبه چند کیلومتر مسافت طی میکردم، میآمدم میدیدم در مدرسه خبری نیست.
در کلاس سوم دبستان بودم که قالیبافی را در روستا شروع کردم. پدرم چون در زلزله سال ۵۶ معلول و زمینگیر شده بود، چند سال بعد که انقلاب شد، تحت پوشش کمیته امداد امام خمینی(ره) قرار گرفت و من به کمک کمیته امداد با انگیزههایی که در درون خودم بود برای امرار معاش پدرم، در کلاس سوم ابتدایی شروع به قالیبافی کردم و براساس طرح شهید رجایی وکمیته امداد مبلغی را ماهیانه دریافت میکردم. کار میکردم و در کنارش درس هم میخواندم. به کلاس پنجم ابتدایی که رسیدم مدرسه به علت بالارفتن سن من (چون چند سال مردود شده بودم) به من اجازه ادامه تحصیل نداد و من بقیه تحصیلم را به صورت متفرقه انجام میدادم.
ازدواج در سن ۱۵ سالگی
کلاس سوم راهنمایی که بودم در سن ۱۵ سالگی با دخترعمویم که تنها باقیمانده خانوادهشان در واقعه زلزله سال ۵۶ بود، ازدواج کردم. وقتی تصمیم به ازدواج گرفتم، هیچ پولی نداشتم. فقط توانستم روی سند ازدواجمان یک یخچال و یک کپسول گاز و یک قالی از اداره بازرگانی بگیرم. یخچال را ۳۶۰۰ تومان خریدم و در بازار آزاد، به مبلغ ۲۰/۰۰۰ تومان فروختم و تصمیم گرفتم با همان ۲۰ هزار تومان عروسی را برپا کنم. چون آن زمان امدادگر افتخاری هلالاحمر هم بودم رئیس هلالاحمر زرند که مرا میشناخت و از جریان ازدواج من خبردار شده بود، به من گفت: دختر محرومی از آشنایان ما هست که خیلی دوست داریم او را هم به خانه بخت بفرستیم، چنانچه مورد مناسبی داری که به درد ازدواج با او میخورد به من معرفی کن. من نیز پس از شنیدن این حرف یکی از پسرهای مورد اعتماد از آشنایان را که طلبه هم بود برای ازدواج با آن دختر به او معرفی کردم و خیلی زود مقدمات ازدواج آنها نیز فراهم شد.
قرار مراسم ما برای روز دوشنبه شد و مراسم آنها برای روز چهارشنبه. چون خرید عروسی ما و آن طلبه تقریباً همزمان شده بود، یکروز که به اتفاق هم به بازار رفتیم، فهمیدم هیچ پولی در بساط ندارد و به همین دلیل تمام ۲۰ هزار تومان را که برای عروسی خودم آماده کرده بودم تقدیم آن دوست طلبهام کردم و عملاًَ برنامه مراسم عروسیام در روز دوشنبه با این کار بهم میخورد. وقتی جریان به گوش رئیس هلالاحمر رسید، او ۲۰ هزار تومان وام برایم مهیا کرد تا مراسم من بهم نخورد.
جالب است که من یک شلوار خریده بودم ولی پولی برای خرید کت نداشتم، دوستی داشتم به نام محمد سبزعلی که الان از سرداران سپاه در زرند شده است، او چند روز قبل از من عروسی گرفته بود و رفتم کت او را به عنوان قرض برای پوشیدن در شب عروسی از او گرفتم. هیچ وقت یادم نمیرود، وقتی در حمام روستا رفته بودم تا رخت و لباسم را عوض کنم، یکباره پیش خود گفتم حالا اهالی روستا همه میفهمند این کت مال محمد سبزعلی است و همین باعث شد کت را نپوشم.
بالاخره مراسم عروسی ما انجام شد و من که آن زمان کلاس سوم راهنمایی بودم، به صورت متفرقه شروع به خواندن درسهای دبیرستان کردم و همزمان به عنوان نگهبان شهرداری هم شبها نگهبانی میدادم و ماهی ۲۰۰ تومان حقوق میگرفتم.
اولین تحول اقتصادی من با فراخوان کمیته امداد
دوسال سربازی ام رادرتهران گذراندم وتازه سربازیام تمام شده بود که کمیته امداد اعلام کرد که به کارشناس فرش نیاز دارد و چهار شرط آن را داشتن گواهینامه، آشنایی به قالیبافی، تاهل و داشتن حداقل دیپلم اعلام کرده بود. من خوشبختانه تمام این چهار شرط را دارا بودم و لذا سریعاً مشخصات خودم را به کمیته امداد اعلام کردم و پذیرفته شدم، جالب این است که بین اتمام سربازی من و شروع به این کارم یک روز هم وقفه نیافتاد.
مسئولیت من در آنجا این بود که میبایست ۱۴۰ تا ۱۵۰ دار قالی را برای زنان بیسرپرست آموزش میدادم. به تک تک آنها نظارت و سرکشی میکردم و شرط متاهل بودن که کمیته امداد گذاشته بود به همین جهت بود که در واقع مسئولیت تعداد زیادی از زنان بیسرپرست را عهدهدار شده بودم.
پیشنهادی که زندگیام را زیر و رو کرد
همیشه تفکر مثبت و فکرهای طلایی و کلیدی راهگشاترین عامل برای موفقیت هستند، روزی که در تنهایی خود به کار این زنان بیسرپرست فکر میکردم، به ذهنم جرقه زد که اگر هرکدام از این زنان، تعدادی مرغ در اختیار داشته باشند که هم آنها را نگهداری کنند و هم از تخممرغ و گوشت آنها ارتزاق کنند و کمکم تخممرغها را تبدیل به جوجه کنند، در واقع یک کار تولیدی کردهاند و ضمنابه درآمدزایی زندگی خودشان کمک خوبی کردهاند، بیدرنگ این فکر خودم را با رئیس کمیته امداد منطقه در میان گذاشتم.
هرچند در آن موقع پیشنهادم به دلیل نبود سرفصل یا بودجه یا مکان مناسب و یا مشکلات قانونی مورد توجه قرار نگرفت ولی من همچنان در سرم این فکر را میپروراندم و ناامید نشدم و به دنبالش بودم.
همین تلاش و پشتکار موجب شد یکی از مرغداران منطقه به من اعتماد کرد و بدون دریافت هیچ وجهی، تعداد یکهزار جوجه را در اختیارم گذاشت و من سریعاً آنچه در ذهنم پرورانده بودم جامه عمل پوشاندم.
ابتدا به کمک همسرم و بعد به کمک زنان بیسرپرست، جوجهها را در محل خانههای نیمه خراب زلزلهزده نگهداری کردم و مراقب آنها بودم تا اینکه بزرگ شدند و وقتی حسابم را با آن مرغداری تسویه کردم، او تعداد بیشتری مرغ و جوجه در اختیارم گذاشت و از ۱۰۰۰ تا به ۲۰۰۰ تا از ۲۰۰۰ به ۳۰۰۰ همینطور رو به افزایش رفت تا اینکه الان خدا را شکر ۵۷۰۰۰ تا مرغ دارم و برای ۴۰ تا ۵۰ نفر هم از این طریق اشتغالزایی کردم.
وقتی فهمیدم مرغدار منطقه خودش واسطه بوده است، رفته رفته کار خودم را بدون واسطه از تهران هماهنگ میکردم و جالب است بدانید شخصی به نام گلزاری که در تهران از او مرغها و جوجهها را میگرفتم فقط تعریفم را شنیده بود که حاج موسی نامی از واحد خودکفایی کمیته امداد هست، بیدرنگ و با علاقه کار را با من آغاز کرد و خودش گفت بیا مستقیم معامله کنیم که این خیلی به سود من نیز بود و منجر به این شد که کارخانه دان مرغ هم زدم.
: چطور شد شما را حاج موسی صدا میزدند؟
موسی محمدی با لبخند: این خودش یک جریان جالب دارد که برای خوانندگان مجله دلتای مثبت میتواند جذاب باشد. من ابتدا بگویم شایدباورتان نشود که من آقای گلزاری را در طول این ۱۷، ۱۸ سال اصلاً تا به حال ندیدهام و فقط تلفنی با هم صحبت کردیم و معامله کردهایم ولی علت اینکه او به من حاج موسی گفت این بود:
یکی از اخلاقیات من که همه تقریباً مرا با آن میشناسند، دلرحمی و مهر و محبت به همنوعانم هست، روزی پیرمردی در ده مریض شده بود، من چهار پنج روز تمام بالای سرش بودم و از او مراقبت میکردم. پیرمرد که خیلی تحت تاثیر روحیات من قرار گرفته بود گفت: آقا موسی حقیقتش من مکه ثبتنام کردم و چون ناتوان شدهام از تو میخواهم که به جای من بروی آن زمان من ۲۲ ساله بودم و با مدیر کاروانی صحبت کردیم و خدا توفیق داد که به حج تمتع رفتیم. زیر ناودان طلا گفتم خدایا اگر میتوانم به مردم خدمت کنم مرا نگه دار. که خدا دعایم را مستجاب کرد. آن زمان با فیش ۲۵ هزار تومانی آن پیرمردرفته بودم و چون جوانترین عضو کاروان بودم، آنجا هم برای ۳ تا از سالمندان کاروان، طواف انجام دادم وخودم با گوش خودم شنیدم که آنها زیر لب زمزمه میکردند: خدایا این جوان هرچه میخواهد به او بده. به همین دلیل بعد از مراجعت همه مرا حاج موسی صدا میزدند و آقای گلزاری هم که از تهران شنیده بود حاج موسی فکر میکرد یک آدم مسن و بزرگ هستم. بگذریم.
کمکم صاحب سرمایه شدم و به هر مددجو تعداد ۵۰۰ تا ۶۰۰ تا جوجه میدادم و مرغ هم درآمد خوبی داشت.
روزی یک نفر به من مراجعه کرد و گفت: من یک گاوداری دارم که تو میتوانی از مکانش برای پرورش رغها استفاده کنی، گفت جا از من و سرمایه از تو، سریعاً جوجهها را به آن مکان بزرگ منتقل کردم و وقتی جوجهها ۲۰ روزه شدند حسابم را با او تسویه کردم و در آن سال مبلغ ۲۶ میلیون که رقم زیادی هم بود گیر ما آمد.
با مبلغ سرمایهام براساس مشورت یک نفر آدم دلسوز وخبره تعدادی زمین تجاری بر بلوار شهر متری ۱۸۰۰۰ تومان خریدم که الان همان زمینها متری ۴۰۰ هزار تومان شده است.
وقتی به کمیته امداد مراجعه کردم خبردار شدم که کودکانی در بعضی از خانوادهها هستند که وضعیتشان از یتیم هم بدتر است چون پدر و مادر هر دو معتاد هستند و صلاحیت نگهداری بچه را ندارند و به همین جهت به ذهنم رسید مکانی برای نگهداری کودکان بدسرپرست دائر کنم. هرچندبعضی از همشهریان وقتی از این تصمیم من مطلع شدند شروع به سنگاندازی برایم کردند. چون میگفتند تو بچههای مشکلدار و معتاد را در محل زندگی آوردی و مخل زندگی ماشدهای، در حالیکه من از دادگاه نیز حکم گرفته بودم. بگذریم.
زلزله بم
واقعه زلزله مهیب بم در دی ماه سال ۲۸۳۱اتفاق افتاد. به علت علاقهای که من به کار خیر و نگهداری کودکان بیسرپرست داشتم و تجربهای که در کارم داشتم، مدیرکل بهزیستی زرند به من گفت، اگر میتوانی تعداد پنجاه تا کودک معلول در اثر زلزله بم را نگهداری کن و مسئولیت آنها را بپذیر. علیرغم اینکه هیچ کس و حتی ارگانی زیر بار مسئولیت آنها نمیرفت، من مشتاقانه پذیرفتم . بعد هاشنیدم بااینکه با کمکهای مردمی، ساختمان شکیلی در شهر بم به منظور آسایشگاه معلولین ساخته شدولی بازکمترارگانی مسئولیت آنها رامی پذیرفت. من تعداد معلولین بیشتری را تقبل کردم و سرپرستی تعداد ۱۷۰ معلول را در تهران که عمدتاً حتی کنترل ادرار خود را هم نداشتند و کمتر نهادی مسئولیت آنها را تقبل میکرد، قبول کردم و باید بگویم الان بحمدا... مسئولیت ۴ مرکز نگهداری معلولهای ذهنی را داردم که ۳ تا از آنها مدیرشان خود، معلول هستند و حدود ۵۹ اشتغال برای معلولها ایجاد کردم و وسایل ازدواج ۶۴ معلول را هم فراهم کردم. خوشبختانه همگی آنها زندگی شیرینی دارند و حتی یک مورد هم منجر به طلاق و جدایی نشده است.
و در مجموع جالب است بگویم من تا بحال ۱۷۶ جوان را داماد کردهام و روال معمول من این است که برای این افراد، اشتغالزایی هم میکنم. چون به همه معلولان گفتم شما باید کاری بلد باشید و همین تفکر موجب شد که خود من هم به فکر ایجاد رشتههای مختلف شغلی بیفتم و شاخههای آن را افزایش بدهم. لذا چهار تا کارگاه آشپزی در زرند احداث کردم که الان روزی ۲۰۰۰ تا پرس غذا به بزرگترین بیمارستان کرمان میدهند و تمام کار طبح غذا را در آن معلولین انجام میدهند.
بردن معلولین به سفرهای زیارتی کربلا و مشهد (روزی که دلم شکست)
یک خاطره بگویم از روزی که دلم شکست،
یک روز از روزهایی که در شهرداری نگهبان بودم و هنوز کارم رونقی نیافته بود، یک راننده اتوبوس که آشنایی با من داشت گفت: من دارم تعدادی از دانشآموزان را برای زیارت به مشهد و پابوسی امام رضا(ع) میبرم، چون تنها هستم تو هم با خانم خودت بیا که برویم. به مسئولین اردو میگویم که شما از نزدیکان من هستید. من هم به همراه همسرم سوار اتوبوس و راهی مشهد شدیم. در بین راه، وقتی مسئول اردو فهمید که ما از بستگان راننده و خانواده او نیستیم، ما را از اتوبوس پیاده کرد و آنجا دلم خیلی شکست. الان جالب است بگویم که تعداد ۸۴۰ معلول را به صورت مداوم به مشهد و به پابوسی آقا امام رضا(ع) میبرم.
حقیقت این است که اگر ما میخواهیم پیشرفت کنیم یکی از ارکانش این است که خیرخواه همدیگر باشیم و حسد را کنار بگذاریم و چشم دیدن موفقیت و رشد یکدیگر را داشته باشیم.
: چه شد که اصلاً بعد از رونق کارتان در مرغداری این قدر به فکر معلولین و سرپرستی آنها افتادید؟
موسی محمدی: من با خدای خودم عهد کردم که زکات این ثروت بعد از فقر خودم را بپردازم و جالب است بگویم چون از کودکی، آن صحنه دلخراش زلزله و نهایتاً کمک خداوند و نجات به وسیله امدادگران هلالاحمر در ذهنم بود، باورتان نمیشود وقتی که از زیر آوار بیرونم کشیدند، اولین چیزی که با چشمم دیدم رنگ لباس امدادگران بودو به همین خاطر تصمیم گرفتم از آن موقع در هر جا که میتوانم دست افتادگان را بگیرم و به کسانی که دچار مشکل یا محرومیت شدند کمک کنم. حتی جالب است بگویم در مقطعی، مسئولیت هلالاحمر زرند را به من واگذار کردند. بگذریم.
الان با همین تفکر مثبت که داشتم بدون اینکه یک ریال از دولت وام گرفته باشم ۱۳۷ تا اشتغال ایجاد کردم و ۳۱۰ بچه معلول را نگهداری میکنم که حتماً میدانید نگهداری آنها چقدر هزینهبر میباشد.
یک سال کارآفرین برتر جشنواره شدم ومبلغ یک ونیم میلیون تومان جایزه به من تعلق گرفت ، آن مبلغ را به مسئولین جشنواره دادم تا خرج فقرا ومعلولین کنند و یک جایزه سفر حج خودم را هم که آیتا... غیوری، نماینده ولیفقیه در هلالاحمر به من داد به ایشان دادم تادونفر معلول را به جای من به حج ببرند.
حقیقتش من چون طعم تلخ فقر را به خوبی چشیدهام، دوست دارم تا دستم میرسد به فقرا و درماندگان کمک کنم.
جالب است که من یک ریال هم ازدولت وام نگرفتم وخیلی از مسئولین مثل وزیر کار یا حتی مشاور ویژه رئیس جمهور در سفر ایشان به کرمان پیش من آمدند و گفتند چه خواستهای داری، هرچه میخواهی بگو تا به تو بدهیم. من به ایشان گفتم شما چه میخواهید تا به شما بدهم. باور کنید یک زمین دولتی را میخواستم برای کار نگهداری معلولین خریداری کنم، ۱۷۶ مرتبه رفتم و ناامید نشدم تا بالاخره توانستم به مبلغ ۱۲ میلیون آن را خریداری کنم.
الان فقط بالغ بر ۷۵۰ میلیون تومان وقف کردم و از واقفین شناسنامهدار کشور شدم و۲۱موقوفه دارم وهمه دارایی ام راخرج معلولین کرده ام و بهترین لحظه زندگیام زمانی است که حقوق این مددجوها را پرداخت میکنم.
: آقا موسی چند تا بچه دارید؟
موسی محمدی: چهار تا فرزند دارم. ۳ تا دختر و یک پسر.
نام ایشان چیست؟ ۳ تا دخترم نامشان فاطمه زهرا، فاطمه زینب و فاطمه زهره است و پسرم نامش ابوالفضل است.
: چه جالب که نام حضرت فاطمه(سلام الله علیها) را بروی هر سه دخترتان گذاشتید؟
موسی محمدی: بله من ارادت خاصی به خانم حضرت فاطمه زهرا(س) دارم و باور کنید یکی از رموز موفقیت من توسل همیشگیام به این بانوی نمونه بوده است و بنا بر همین ارادت نام فاطمه را بر روی هر سه دختر م گذاشتم.
حتی با خودم عهد کردم که هر جوانی که در روز ازدواج خانم زهرا(س) و مولا علی(ع) ازدواج کند، به مدت یکسال، خانهای را رایگان برای سکونت در اختیارش بگذارم.
جالب است بدانید که معمولاً بیشتر پیش میآید که پسری با دختری معلول ازدواج کند، ولی به یاری خداوند برای ۳ تا دختر معلول ویلچری وسایل ازدواج فراهم کردم که حتی صاحب فرزند هم شدهاند و برای همه آنها اشتغال را ایجاد کردم.
آقاموسی رمز موفقیت شما چه بوده است؟
من حقیقتاً خودم به این امر زیاد فکر کردم و چند عامل را از رموز اصلی موفقیت خودم میدانم:
*روحیه خیرخواهی و ترحم
*گذشت و ازخودگذشتگی
*نماز اول وقت
*توسل به حضرت زهرا(س)
*تفکر مثبت و ناامید نشدن
*گذشته خود را فراموش نکردن
*احترام به پدرومادر
*یادگیری یک حرفه ومهارت
یک خاطره بگویم، سال ۵۴ یک مغازه در ده مابود ، جوانها میرفتند و در آنجا نوشابه میخوردند و ما که در فقر مطلق به سر میبردیم با حسرت به دهان اینهانگاه میکردیم. چون در اوج فقر بودم. یادم هست یکی از آنها اسمش محمدرضا اسلامی بود. او گاهی اوقات وقتی نگاه مرا میدید، ته نوشابهاش را به من میداد و این در ذهنم همیشه بود. سالها از این واقعه گذشت و حدوداً او ۱۷ ماه پیش به رحمت خدا رفت و پنج تا بچه یتیم یک پسر معلول از او بجای ماند که آن پسر و برادرش نزد من مشغول به کار هستند، روزی که یکی از برادران داشت به برادرش با حالت منت میگفت: که من سفارش تو را پیش حاج موسی کردم تا مشغول به کار شوی به او گفتم اشتباه میکنی. سفارش تو را همان ته نوشابه پدرت به من کرد.این یعنی اینکه آدم ذره ای خوبی دیگران رافراموش نکنند.
: آقاموسی درخصوص نقش تفکر مثبت بیشتر برایمان بگوئید.
موسی محمدی: ببینید، اگر ما هدفمان را در نظر بگیریم و در راه رسیدن به هدف خودمان تلاش کنیم و عاشقانه قدم برداریم، حتی جاذبههای طبیعت هم به ما کمک میکنند. باید صبر داشته باشیم و با عشق جلو برویم و انتظار بکشیم و مطمئن باشیم بالاخره به هدفمان میرسیم.
نمونه تفکر مثبت در زندگی دختری کَر و لال
دختری کر و لال در روستاهای اطراف ما در فصل برداشت پسته وقتی برای پستهکنی میرود با جوانی به نام اکبر آشنا میشود، دختر کر و لال که قیافه زیبایی هم نداشت، پایش را توی یک کفش کرده بود که باید اکبر مرا بگیرد. حدوداً ۱۴ سال روی این مسئله پافشاری کرد تا من رفتم و با اکبر صحبت کردم و جریان را به او گفتم و نهایتاً به عقد اکبر درآمد.
: در مسیرتان هیچگاه پیش آمد که ناامید شوید؟
موسی محمدی: یک نکته برای خوانندگان عزیز مجله بگویم. شما بدانید که هر جا دارد جلوی پای شما سنگ میافتد همان جا نقطه پیشرفت شماست، بدانید موفقیت شما شایدعدهای را اذیت میکند و لذا هیچگاه ناامید نشوید.
:درپایان اگرپیام خاصی دارید بفرمایید.
موسی محمدی: من به مردم خصوصا جوانانی که درفقر به سر می برند توصیه می کنم که هیچگاه ناامید نشوند وبجای اینکه کاسه چکنم به دست بگیرند وچشمشان به دست دیگران باشد خودشان با یادگیری یک حرفه هرچندکوچک روی پای خودشان بایستند وبدانند که اگر هدف داشته باشند وتوکل به خدا کنند موفق می شوندوهمیشه به اهداف عالی بیشتر ازاهداف مالی فکرکنندمن خودم بعدازکسب ثروت ، همه اموالم را وقف معلولین ذهنی کرده ام ( حدود ۱۲ موقوفه دارم ) وازاین بابت خوشحالم
:ازبابت این گفت وگو ازشما ممنونیم.