وب سایت حاج موسی محمدی جوانترین خیر
گفتگوی اختصاصی با «دکتر موسی محمدی» PDF چاپ نامه الکترونیک
نوشته شده توسط ali   
چهارشنبه ۰۸ خرداد ۱۳۹۲ ساعت ۰۸:۲۷

106_4jpg.jpg

تصور کنید که کودکی درروستایی دورافتاده ومحروم ،دراثرزلزله ای مهیب،زیرآواربماندوپس از اینکه  امدادگران،دست اورا می گیرند واززیرآوار،بیرون می کشند وخودوپدرش تحت پوشش کمیته امداد قرارمی گیردیک نقطه طلایی ومثبت  درذهنش نقش ببندد که تازمانی که خداوند ،موهبت زندگی کردن رابه او بخشیده است ،او هم دست افتادگان ومعلولین اززلزله وحوادث دیگر را بگیرد و به  جهت همین نیت خیری که داشته خداوندبرکت فراوانی دراوج فقر ،به اوعطا کند حال،تجسم خودراباخواندن این گفت وگوی ویژه ما با "موسی محمدی "عینیت ببخشید.
گفت وگوی ما باآقا موسی دوروز قبل ازحضور وی دربرنامه ماه عسل شبکه ۳ سیما با حال وهوای معنوی ماه مبارک رمضان نیز همراه بود. او قصدداشت که نام مجله دلتای مثبت را درآن برنامه  تلویزیونی به جهت پیشگامی در شناخت استعدادهای مثبت کشورمان ببرد ولی  چون تهیه کننده  درخصوص بردن نام ها  به وی هشدارداده بودصرفنظر کرد.درهرحال مجله دلتای مثبت افتخارداشت که اولین رسانه ای بود که  باآقا موسی   به گفت وگو پرداخت .اونیز با مهرومحبت ویژه ای به سوال خبرنگارمجله پاسخ داد.
آقاموسی با تحسین رویکردمجله دلتای مثبت ،هدف اصلی اش راازشرکت درگفت وگو الگوسازی برای اقشارمختلف جامعه خصوصا نسل جوان دانست که هیچگاه نداری وفقر ،رامانعی برای توقف پیشرفت وترقی خود ندانند وباورکنند که با تفکرمثبت وتوکل به خدا به همه آرزوهایشان می رسند.
متن گفت وگو را می خوانیم
قا موسی لطفاً خودتان را معرفی کنید؟
من موسی محمدی تیر ماه در سال ۱۳۴۹ در روستای محروم  گیفت در اطراف زرند کرمان چشم به جهان گشودم. روستای محرومی که هنوز هم بعد از گذشت چهل سال از تولدم، فاقد امکانات اولیه همچون برق می­باشد.
هفت بهار از عمرم نگذشته بود که ناگاه شبی زلزله، خانه­های روستای ما را به هم پیچید و بسیاری از اهالی روستا که از بستگان ما بودند برای همیشه زیر آوار مدفون شدند. لیکن با تلاش امدادگران، تن نیمه­جان و مجروح من و پدر و مادرم را از لابلای سنگ و خاک بیرون کشیدند و ما را نجات دادند.
چون روستای ما فاقد مدرسه بود در کلاس اول ابتدایی ناگزیر بودم  مسافتی حدود ۳۰ کیلومتر را  طی کنم تا خود را به مدرسه­ای در روستایی دیگر برسانم و در آنجا درس بخوانم.
درسال اول ابتدایی بدلیل وقوع آن زلزله مهیب و تخریب همان مدرسه روستای مجاور، کلاس درس  موقتاً تعطیل شد و بعد بچه­های کلاس را براساس اینکه یک سال از دوران شروع تحصیلات اولیه­شان گذشته به سر کلاس دوم نشاندند. در حالیکه حتی من سواد خواندن و نوشتن نداشتم و معنی کلمات را نمی­دانستم.
خاطره­ جالب و خنده­داری از آن زمان دارم. در همان ایام، یک روز یکی آمد ما را صدا زد و گفت هر که سال اول قبول شده بیاید سرکلاس دوم بنشیند. من اصلاً نمی­دانستم قبول یعنی چه؟ چیزی شبیه ترازوی دستی در روستا بود که بهآن  قپون می­گفتند. فکر می­کردم منظورشان همان قپون است. باور کنید حروف الفبا را اصلاً نمی­شناختم به همین خاطر ۳ سال در دوم دبستان درجا زدم و مردود شدم.
یک بار اعلام کرده بودند که از کسانی که تجدید شده­اند در یکی از روزهای دوشنبه شهریورماه، امتحان می­گیرند، من معنی شهریور را نمی­دانستم و به همین خاطر هر دوشنبه چند کیلومتر مسافت طی می­کردم، می­آمدم می­دیدم در مدرسه خبری نیست.
در کلاس سوم دبستان بودم که قالیبافی را در روستا شروع کردم. پدرم چون در زلزله سال ۵۶ معلول و زمین­گیر شده بود، چند سال بعد که انقلاب شد، تحت پوشش کمیته امداد امام خمینی(ره) قرار گرفت و من به کمک کمیته امداد با انگیزه­هایی که در درون خودم بود برای امرار معاش پدرم، در کلاس سوم ابتدایی شروع به قالیبافی کردم و براساس طرح شهید رجایی  وکمیته امداد مبلغی را ماهیانه دریافت می­کردم. کار می­­کردم و در کنارش درس هم می­خواندم. به کلاس پنجم ابتدایی که رسیدم مدرسه به علت بالارفتن سن من (چون چند سال مردود شده بودم) به من اجازه ادامه تحصیل نداد و من بقیه تحصیلم را به صورت متفرقه انجام می­دادم.
ازدواج در سن ۱۵ سالگی
کلاس سوم راهنمایی که بودم در سن ۱۵ سالگی با دخترعمویم که تنها باقیمانده خانواده­شان در واقعه زلزله سال ۵۶ بود، ازدواج کردم. وقتی تصمیم به ازدواج گرفتم، هیچ پولی نداشتم. فقط توانستم روی سند ازدواج­مان یک یخچال و یک کپسول گاز و یک قالی از اداره بازرگانی بگیرم. یخچال را ۳۶۰۰ تومان خریدم و در بازار آزاد، به مبلغ ۲۰/۰۰۰ تومان فروختم و تصمیم گرفتم با همان ۲۰ هزار تومان عروسی را برپا کنم. چون آن زمان امدادگر افتخاری هلال­احمر هم بودم رئیس هلال­احمر زرند که مرا می­شناخت و از جریان ازدواج من خبردار شده بود، به من گفت: دختر محرومی از آشنایان ما هست که خیلی دوست داریم او را هم به خانه بخت بفرستیم، چنانچه مورد مناسبی داری که به درد ازدواج با او می­خورد به من  معرفی کن. من نیز پس از شنیدن این حرف یکی از پسرهای مورد اعتماد از آشنایان را که طلبه هم بود برای ازدواج با آن دختر به او معرفی کردم و خیلی زود مقدمات ازدواج آن­ها نیز فراهم شد.
قرار مراسم ما برای روز دوشنبه شد و مراسم آن­ها برای روز چهارشنبه. چون خرید عروسی ما و آن طلبه تقریباً همزمان شده بود، یکروز که به اتفاق هم به بازار رفتیم، فهمیدم هیچ پولی در بساط ندارد و به همین دلیل تمام ۲۰ هزار تومان را که برای عروسی خودم آماده کرده بودم تقدیم آن دوست طلبه­ام کردم و عملاًَ برنامه مراسم عروسی­ام در روز دوشنبه با این کار بهم می­خورد.  وقتی جریان به گوش رئیس هلال­احمر رسید، او ۲۰ هزار تومان وام برایم مهیا کرد تا مراسم من بهم نخورد.
جالب است که من یک شلوار خریده بودم ولی پولی برای خرید کت نداشتم، دوستی داشتم به نام محمد سبزعلی که الان از سرداران سپاه در زرند شده است، او چند روز قبل از من عروسی گرفته بود و رفتم کت او را به عنوان قرض برای پوشیدن در شب عروسی از او گرفتم. هیچ وقت یادم نمی­رود، وقتی در حمام روستا رفته بودم تا رخت و لباسم را عوض کنم، یکباره پیش خود گفتم حالا اهالی روستا همه می­فهمند این کت مال محمد سبزعلی است و همین باعث شد  کت را نپوشم.
بالاخره مراسم عروسی ما انجام شد و من که آن زمان کلاس سوم راهنمایی بودم، به صورت متفرقه شروع به خواندن درس­های دبیرستان کردم و همزمان به عنوان نگهبان شهرداری هم شب­ها نگهبانی می­دادم و ماهی ۲۰۰ تومان حقوق می­گرفتم.
اولین تحول اقتصادی من با فراخوان کمیته امداد
دوسال سربازی ام رادرتهران گذراندم وتازه سربازی­ام تمام شده بود که کمیته امداد اعلام کرد که به کارشناس فرش نیاز دارد و چهار شرط آن را داشتن گواهینامه، آشنایی به قالیبافی، تاهل و داشتن حداقل دیپلم اعلام کرده بود. من خوشبختانه تمام این چهار شرط را دارا بودم و لذا سریعاً مشخصات خودم را به کمیته امداد اعلام کردم و پذیرفته شدم، جالب این است که بین اتمام سربازی من و شروع به این کارم  یک روز هم وقفه نیافتاد.
مسئولیت من در آنجا این بود که می­بایست ۱۴۰ تا ۱۵۰ دار قالی را برای زنان بی­سرپرست آموزش می­دادم. به تک تک آن­ها نظارت و سرکشی می­کردم و شرط متاهل بودن که کمیته امداد گذاشته بود به همین جهت بود که  در واقع مسئولیت تعداد زیادی از زنان بی­سرپرست را عهده­دار شده بودم.
پیشنهادی که زندگی­ام را زیر و رو کرد
همیشه تفکر مثبت و فکرهای طلایی و کلیدی راهگشاترین عامل برای موفقیت هستند، روزی که در تنهایی خود به کار این زنان بی­سرپرست فکر می­کردم، به ذهنم جرقه زد که اگر هرکدام از این زنان، تعدادی مرغ در اختیار داشته باشند که هم آن­ها را نگهداری کنند و هم از تخم­مرغ و گوشت آن­ها ارتزاق کنند و کم­کم تخم­مرغ­ها را تبدیل به جوجه کنند،  در واقع یک کار تولیدی کرده­اند و ضمنابه  درآمدزایی زندگی خودشان کمک خوبی کرده­اند، بی­درنگ این فکر خودم را با رئیس کمیته امداد منطقه در میان گذاشتم.
هرچند در آن موقع پیشنهادم به دلیل نبود سرفصل یا بودجه یا مکان مناسب و یا مشکلات قانونی مورد توجه قرار نگرفت ولی من همچنان در سرم این فکر را می­پروراندم و ناامید نشدم و به دنبالش بودم.
همین تلاش و پشتکار موجب شد یکی از مرغداران منطقه به من اعتماد کرد و بدون دریافت هیچ وجهی، تعداد  یکهزار جوجه را در اختیارم گذاشت و من سریعاً آنچه در ذهنم پرورانده بودم جامه عمل پوشاندم.
ابتدا به کمک همسرم  و بعد به کمک زنان بی­سرپرست، جوجه­ها را در محل خانه­های نیمه خراب زلزله­زده نگهداری کردم و مراقب آن­ها بودم تا اینکه بزرگ شدند و وقتی حسابم را با آن مرغداری تسویه کردم، او تعداد بیشتری مرغ و جوجه در اختیارم گذاشت و از ۱۰۰۰ تا به ۲۰۰۰ تا از ۲۰۰۰ به ۳۰۰۰ همینطور رو به افزایش رفت تا اینکه الان خدا را شکر ۵۷۰۰۰ تا مرغ دارم و برای ۴۰ تا ۵۰ نفر هم از این طریق اشتغال­زایی کردم.
وقتی فهمیدم مرغدار منطقه خودش واسطه بوده است، رفته رفته کار خودم را بدون واسطه از تهران هماهنگ می­کردم و جالب است بدانید شخصی به نام گلزاری که در تهران از او مرغ­ها و جوجه­ها را می­گرفتم فقط تعریفم را شنیده بود که حاج موسی نامی از واحد خودکفایی کمیته امداد هست، بی­درنگ و با علاقه کار را با من آغاز کرد و خودش گفت بیا مستقیم معامله کنیم که این خیلی به سود من نیز بود و منجر به این شد که کارخانه دان مرغ هم زدم.
: چطور شد شما را حاج موسی صدا می­زدند؟
موسی محمدی با لبخند: این خودش یک جریان جالب دارد که برای خوانندگان مجله دلتای مثبت می­تواند جذاب باشد. من ابتدا بگویم  شایدباورتان نشود که من آقای گلزاری را در طول این ۱۷، ۱۸ سال اصلاً تا به حال ندیده­ام و فقط  تلفنی با هم صحبت کردیم و معامله کرده­ایم ولی علت اینکه او به من حاج موسی گفت این بود:
یکی از اخلاقیات من که همه تقریباً مرا با آن می­شناسند، دل­رحمی و مهر و محبت به همنوعانم هست، روزی پیرمردی در ده مریض شده بود، من چهار پنج روز تمام بالای سرش بودم و از او مراقبت می­کردم. پیرمرد که خیلی تحت تاثیر روحیات من قرار گرفته بود گفت: آقا موسی حقیقتش من  مکه ثبت­نام کردم و چون ناتوان شده­ام از تو می­خواهم که به جای من بروی آن زمان من ۲۲ ساله بودم و با مدیر کاروانی صحبت کردیم و خدا توفیق داد که به حج تمتع رفتیم. زیر ناودان طلا گفتم خدایا اگر می­توانم به مردم خدمت کنم مرا نگه دار. که خدا دعایم را مستجاب کرد. آن زمان  با فیش ۲۵ هزار تومانی آن پیرمردرفته بودم و چون جوانترین عضو کاروان بودم، آنجا هم برای ۳ تا از سالمندان کاروان، طواف انجام دادم وخودم با گوش خودم شنیدم که آنها زیر لب زمزمه می­کردند: خدایا این جوان هرچه می­­خواهد به او بده. به همین دلیل بعد از مراجعت همه مرا حاج موسی صدا می­زدند و آقای گلزاری هم که از تهران شنیده بود حاج  موسی فکر می­کرد یک آدم مسن و بزرگ هستم. بگذریم.
کم­کم صاحب سرمایه شدم و به هر مددجو تعداد ۵۰۰ تا ۶۰۰ تا جوجه می­دادم و مرغ هم درآمد خوبی داشت.
روزی یک نفر به من مراجعه کرد و گفت: من یک گاوداری دارم که تو می­توانی از مکانش برای پرورش رغ­ها استفاده کنی، گفت جا از من و سرمایه از تو، سریعاً جوجه­ها را به آن مکان بزرگ منتقل کردم و وقتی جوجه­ها ۲۰ روزه شدند حسابم را با او تسویه کردم و در آن سال مبلغ ۲۶ میلیون که رقم زیادی هم بود گیر ما آمد.
با مبلغ سرمایه­­ام براساس مشورت یک نفر آدم دلسوز وخبره تعدادی زمین تجاری بر بلوار شهر متری ۱۸۰۰۰ تومان خریدم که الان همان زمین­ها متری ۴۰۰ هزار تومان شده است.
وقتی به کمیته امداد مراجعه کردم خبردار شدم که کودکانی در بعضی از خانواده­ها هستند که وضعیتشان از یتیم هم بدتر است چون پدر و مادر هر دو معتاد هستند و صلاحیت نگهداری بچه را ندارند و به همین جهت به ذهنم رسید مکانی برای نگهداری کودکان بدسرپرست دائر کنم. هرچندبعضی از همشهریان وقتی از این تصمیم من مطلع شدند شروع به سنگ­اندازی برایم کردند. چون می­گفتند تو  بچه­های مشکل­دار و معتاد را در محل زندگی آوردی و مخل زندگی ماشده­ای، در حالیکه من از دادگاه نیز حکم گرفته بودم. بگذریم.
زلزله بم
واقعه زلزله مهیب بم در دی ماه سال ۲۸۳۱اتفاق افتاد. به علت علاقه­ای که من به کار خیر و نگهداری کودکان بی­سرپرست داشتم و تجربه­ای که در کارم داشتم، مدیرکل بهزیستی زرند به من گفت، اگر می­توانی تعداد پنجاه تا کودک معلول در اثر زلزله بم را نگهداری کن و مسئولیت آن­ها را بپذیر. علی­رغم اینکه هیچ کس و حتی ارگانی زیر بار مسئولیت آن­ها نمی­رفت، من مشتاقانه پذیرفتم . بعد هاشنیدم بااینکه  با کمک­های مردمی، ساختمان شکیلی در شهر بم به منظور آسایشگاه معلولین ساخته شدولی بازکمترارگانی مسئولیت آنها رامی پذیرفت. من تعداد معلولین بیشتری را تقبل کردم و سرپرستی تعداد ۱۷۰ معلول را در تهران که عمدتاً حتی کنترل ادرار خود را هم نداشتند و کمتر نهادی مسئولیت آن­ها را تقبل می­کرد، قبول کردم و باید بگویم الان بحمدا... مسئولیت ۴ مرکز نگهداری معلول­های ذهنی را داردم که ۳ تا از آن­ها مدیرشان خود، معلول هستند و حدود ۵۹ اشتغال برای معلول­ها ایجاد کردم و وسایل ازدواج ۶۴ معلول را هم فراهم کردم. خوشبختانه همگی آن­ها زندگی شیرینی دارند و حتی یک مورد هم منجر به طلاق و جدایی نشده است.
و در مجموع جالب است بگویم من تا بحال ۱۷۶ جوان  را داماد کرده­ام و روال معمول من این است که برای این افراد، اشتغال­زایی هم می­کنم. چون به همه معلولان گفتم شما باید کاری بلد باشید و همین تفکر موجب شد که خود من هم به فکر ایجاد رشته­های مختلف شغلی بیفتم و شاخه­های آن را افزایش بدهم. لذا چهار تا کارگاه آشپزی در زرند احداث کردم که الان روزی ۲۰۰۰ تا پرس غذا به بزرگ­ترین بیمارستان کرمان می­دهند و تمام کار طبح غذا را در آن معلولین انجام می­دهند.
بردن معلولین به سفرهای زیارتی کربلا و مشهد (روزی که دلم شکست)
یک خاطره بگویم از روزی که دلم شکست،
یک روز از روزهایی که در شهرداری نگهبان بودم و هنوز کارم رونقی نیافته بود، یک راننده اتوبوس که آشنایی با من داشت گفت: من دارم تعدادی از دانش­آموزان را برای زیارت به مشهد و پابوسی امام رضا(ع) می­برم، چون تنها هستم تو هم با خانم خودت بیا که برویم. به مسئولین اردو می­گویم که شما از نزدیکان من هستید. من هم به همراه همسرم سوار اتوبوس و راهی مشهد شدیم. در بین راه، وقتی مسئول اردو فهمید که ما از بستگان راننده و خانواده او نیستیم، ما را از اتوبوس پیاده کرد و آنجا دلم خیلی شکست. الان جالب است بگویم که تعداد ۸۴۰ معلول را به صورت مداوم به مشهد و به پابوسی آقا امام رضا(ع) می­برم.
حقیقت این است که اگر ما می­خواهیم پیشرفت کنیم یکی از ارکانش این است که خیرخواه همدیگر باشیم و حسد را کنار بگذاریم و چشم دیدن موفقیت و رشد یکدیگر را داشته باشیم.
: چه شد که اصلاً بعد از رونق کارتان در مرغداری این قدر به فکر معلولین و سرپرستی آن­ها افتادید؟
موسی محمدی: من با خدای خودم عهد کردم که زکات این ثروت بعد از فقر خودم را بپردازم و جالب است بگویم چون از کودکی، آن صحنه دلخراش زلزله و نهایتاً کمک خداوند و نجات به وسیله امدادگران هلال­احمر در ذهنم بود، باورتان نمی­شود  وقتی  که از زیر آوار بیرونم کشیدند، اولین چیزی  که با چشمم دیدم رنگ لباس امدادگران بودو به همین خاطر تصمیم گرفتم از آن موقع در هر جا که می­توانم دست افتادگان را بگیرم و به کسانی که دچار مشکل یا محرومیت شدند کمک کنم. حتی جالب است بگویم در مقطعی، مسئولیت هلال­احمر زرند را به من واگذار کردند. بگذریم.
الان با همین تفکر مثبت که داشتم بدون اینکه یک ریال از دولت وام گرفته باشم ۱۳۷ تا اشتغال ایجاد کردم و ۳۱۰ بچه معلول را نگهداری می­کنم که حتماً می­دانید نگهداری آن­ها چقدر هزینه­بر می­باشد.
یک سال کارآفرین برتر جشنواره شدم ومبلغ  یک ونیم میلیون تومان جایزه به من تعلق گرفت ، آن مبلغ را به مسئولین جشنواره دادم تا خرج فقرا ومعلولین کنند و یک جایزه سفر حج خودم را هم که  آیت­ا... غیوری، نماینده ولی­فقیه در هلال­احمر به من داد به ایشان دادم تادونفر معلول را به جای من به حج ببرند.
حقیقتش من چون طعم تلخ فقر را به خوبی چشیده­­ام، دوست دارم تا  دستم می­رسد به فقرا و درماندگان کمک کنم.
جالب است که من یک ریال هم ازدولت وام نگرفتم وخیلی از مسئولین مثل وزیر کار یا حتی مشاور ویژه رئیس جمهور در سفر ایشان به کرمان پیش من آمدند و گفتند چه خواسته­ای داری، هرچه می­خواهی بگو تا به تو بدهیم. من به ایشان گفتم شما چه می­خواهید تا به شما بدهم. باور کنید یک زمین دولتی را می­­خواستم برای کار نگهداری معلولین خریداری کنم، ۱۷۶ مرتبه رفتم و ناامید نشدم تا بالاخره توانستم به مبلغ ۱۲ میلیون آن را خریداری کنم.
الان  فقط بالغ بر ۷۵۰ میلیون تومان وقف کردم و از واقفین شناسنامه­دار کشور شدم و۲۱موقوفه دارم وهمه دارایی ام راخرج معلولین کرده ام و بهترین لحظه زندگی­ام زمانی است که حقوق این مددجوها را پرداخت می­کنم.
: آقا موسی چند تا بچه دارید؟
موسی محمدی: چهار تا فرزند دارم. ۳ تا دختر و یک پسر.
نام ایشان چیست؟ ۳ تا دخترم نامشان فاطمه زهرا، فاطمه زینب و فاطمه زهره است و پسرم نامش ابوالفضل است.
: چه جالب که نام حضرت فاطمه(سلام الله علیها) را بروی هر سه دخترتان گذاشتید؟
موسی محمدی: بله من ارادت خاصی به خانم حضرت فاطمه زهرا(س) دارم و باور کنید یکی از رموز موفقیت من توسل همیشگی­ام به این بانوی نمونه بوده است و بنا بر همین ارادت نام فاطمه را بر روی هر سه دختر م گذاشتم.
حتی با خودم عهد کردم که هر جوانی که در روز ازدواج خانم زهرا(س) و مولا علی(ع) ازدواج کند، به مدت یکسال، خانه­ای را رایگان برای سکونت در اختیارش بگذارم.
جالب است بدانید که معمولاً بیشتر پیش می­آید که پسری با دختری معلول ازدواج کند، ولی به یاری خداوند برای ۳ تا دختر معلول ویلچری وسایل ازدواج فراهم کردم که حتی صاحب فرزند هم شده­اند و برای همه آن­ها اشتغال را ایجاد کردم.
آقاموسی رمز موفقیت شما چه بوده است؟
من حقیقتاً خودم به این امر زیاد فکر کردم و چند عامل را از رموز اصلی موفقیت خودم می­دانم:
*روحیه خیرخواهی و ترحم
*گذشت و ازخودگذشتگی
*نماز اول وقت
*توسل به حضرت زهرا(س)
*تفکر مثبت و ناامید نشدن
*گذشته خود را فراموش نکردن
*احترام به پدرومادر
*یادگیری یک حرفه ومهارت
یک خاطره بگویم، سال ۵۴ یک مغازه در ده مابود ، جوان­ها می­رفتند و در  آنجا نوشابه می­خوردند و ما که در فقر مطلق به سر می­بردیم با حسرت  به دهان اینهانگاه می­کردیم. چون در اوج فقر بودم. یادم هست یکی از آن­ها اسمش محمدرضا اسلامی بود. او گاهی اوقات وقتی نگاه مرا می­دید، ته نوشابه­اش را به من می­داد و این در ذهنم همیشه بود. سال­ها از این واقعه گذشت و حدوداً او ۱۷ ماه پیش به رحمت خدا رفت و پنج تا بچه یتیم یک پسر معلول از او بجای ماند که آن پسر و برادرش نزد من مشغول به کار هستند، روزی که یکی از برادران داشت به برادرش با حالت منت می­گفت: که من سفارش تو را پیش حاج موسی کردم تا مشغول به کار شوی به او گفتم اشتباه می­کنی. سفارش تو را همان ته نوشابه پدرت به من کرد.این یعنی اینکه آدم ذره ای خوبی دیگران رافراموش نکنند.
: آقاموسی درخصوص نقش تفکر مثبت بیشتر برایمان بگوئید.
موسی محمدی: ببینید، اگر ما هدفمان را در نظر بگیریم و در راه رسیدن به هدف خودمان تلاش کنیم و عاشقانه قدم برداریم، حتی جاذبه­های طبیعت هم به ما کمک می­کنند. باید صبر داشته باشیم و با عشق جلو برویم و انتظار بکشیم و مطمئن باشیم بالاخره به هدفمان می­رسیم.
نمونه تفکر مثبت در زندگی دختری کَر و لال
دختری کر و لال در روستاهای اطراف ما در فصل برداشت پسته وقتی برای پسته­کنی می­رود با جوانی به نام اکبر آشنا می­شود، دختر کر و لال که قیافه زیبایی هم نداشت، پایش را توی یک کفش کرده بود که باید اکبر مرا بگیرد. حدوداً ۱۴ سال روی این مسئله پافشاری کرد تا من رفتم و با اکبر صحبت کردم و جریان را به او گفتم و نهایتاً به عقد اکبر درآمد.
: در مسیرتان هیچ­گاه پیش آمد که ناامید شوید؟
موسی محمدی: یک نکته برای خوانندگان عزیز مجله بگویم. شما بدانید که هر جا دارد جلوی پای شما سنگ می­افتد همان جا نقطه پیشرفت شماست، بدانید موفقیت  شما شایدعده­ای را اذیت می­کند و لذا هیچگاه ناامید نشوید.
:درپایان اگرپیام خاصی دارید بفرمایید.
موسی محمدی: من به مردم خصوصا جوانانی که درفقر به سر می برند توصیه می کنم که هیچگاه ناامید نشوند وبجای اینکه کاسه چکنم به دست بگیرند وچشمشان به دست دیگران باشد خودشان با یادگیری یک حرفه هرچندکوچک روی پای خودشان بایستند وبدانند که اگر هدف داشته باشند وتوکل به خدا کنند موفق می شوندوهمیشه به اهداف عالی بیشتر ازاهداف مالی فکرکنندمن خودم بعدازکسب ثروت ، همه اموالم را  وقف معلولین ذهنی کرده ام ( حدود ۱۲ موقوفه دارم ) وازاین بابت خوشحالم
:ازبابت این گفت وگو ازشما ممنونیم.
آخرین به روز رسانی در چهارشنبه ۰۸ خرداد ۱۳۹۲ ساعت ۰۸:۴۰
 
ارتباط با حاج موسی محمدی PDF چاپ نامه الکترونیک
يكشنبه ۲۳ مرداد ۱۳۹۰ ساعت ۰۹:۰۲

سوال:چگونه می توانم با حاج موسی محمدی ارتباط برقرار کنم؟لطفا یک راه برای برقراری ارتباط با حاجی معرفی کنید.

پاسخ:شما بازدید کننده محترم میتوانید با مراجعه به قسمت "ارتباط با ما " نظرات و مطالب خود را به ایمیل سایت ارسال نمایید.برای مشاهده قسمت " ارتباط با ما " ابتدا باید در سایت عضو شوید.

 برچسب: همه چیز در مورد حاج موسی محمدی ، سایت حاج موسی ، سایت حاج موسی محمدی ،  سایت حاج موسی محمدی جوانترین خیرکشور ،وب سایت حاج موسی محمدی مردی که فقر را شرمنده کرد،آدرس سایت حاج موسی محمدی،حاج موسي پولدار، راز پولدار شدن حاج موسی محمدی، ارتباط با حاج موسی محمدی، حاج موسی دات ای ار،زندگی نامه حاج موسی محمدی ،www.hajmusa.ir ،حاج موسی محمدی دربرنامه ماه عسل

 

 
داستان زیبا و آموزنده کوهنورد با تجربه PDF چاپ نامه الکترونیک

داستان زیبا و آموزنده کوهنورد با تجربه

کوهنوردی می‌‌خواست به قله‌ای بلندی صعود کند. پس از سال‌ها تمرین و آمادگی، سفرش را آغاز کرد. به صعودش ادامه داد تا این که هوا کاملا تاریک شد. به جز تاریکی هیچ چیز دیده

نمی‌شد. سیاهی شب همه جا را پوشانده بود و مرد نمی‌توانست چیزی ببیند حتی ماه و ستاره‌ها پشت انبوهی از ابر پنهان شده بودند. کوهنورد همان‌طور که داشت بالا می‌رفت، در

حالی که چیزی به فتح قله نمانده بود، پایش لیز خورد و با سرعت هر چه تمام‌تر سقوط کرد.

سقوط همچنان ادامه داشت و او در آن لحظات سرشار از هراس، تمامی خاطرات خوب و بد زندگی‌اش را به یاد می‌آورد. داشت فکر می‌‌کرد چقدر به مرگ نزدیک شده است که ناگهان دنباله

طنابی که به دور کمرش حلقه خورده بود بین شاخه های درختی در شیب کوه گیر کرد و مانع از سقوط کاملش شد. در آن لحظات سنگین سکوت، که هیچ امیدی نداشت از ته دل فریاد

زد: خدایا کمکم کن !

ندایی از دل آسمان پاسخ داد از من چه می‌خواهی؟

- نجاتم بده خدای من!

- آیا به من ایمان داری؟

- آری. همیشه به تو ایمان داشته‌ام

- پس آن طناب دور کمرت را پاره کن!

کوهنورد وحشت کرد. پاره شدن طناب یعنی سقوط بی‌تردید

از فراز کیلومترها ارتفاع. گفت: خدایا نمی‌توانم.

خدا گفت: آیا به گفته من ایمان نداری؟

کوهنورد گفت: خدایا نمی توانم. نمی‌توانم.

روز بعد، گروه نجات گزارش داد که جسد منجمد شده یک کوهنورد

در حالی پیدا شده که طنابی به دور کمرش حلقه شده بود

و تنها نیم متر با زمین فاصله داشت . . .

 
زندگی نامه حاج موسی محمدی PDF چاپ نامه الکترونیک
دوشنبه ۰۷ شهریور ۱۳۹۰ ساعت ۱۴:۲۴

زندگی نامه حاج موسی محمدی

به اطلاع بازدیدکنندگان محترم میرساند بزودی در این سایت راز پولدار شدن حاج موسی محمدی  و زندگینامه وی بصورت تدریجی منتشر خواهد شد.

بزودی منتظر باشید.

برچسب: همه چیز در مورد حاج موسی محمدی ، سایت حاج موسی ، سایت حاج موسی محمدی ،  سایت حاج موسی محمدی جوانترین خیرکشور ،وب سایت حاج موسی محمدی مردی که فقر را شرمنده کرد،آدرس سایت حاج موسی محمدی،حاج موسي پولدار، راز پولدار شدن حاج موسی محمدی، ارتباط با حاج موسی محمدی، حاج موسی دات ای ار،زندگی نامه حاج موسی محمدی ،www.hajmusa.ir ،حاج موسی محمدی دربرنامه ماه عسل

 
گزارش جام جم PDF چاپ نامه الکترونیک
شنبه ۰۱ مرداد ۱۳۹۰ ساعت ۲۰:۲۸

مددجویی که مددکار شد و فقر را شرمنده کرد

به گزارش جام جم:

موسی محمدی فوق لیسانس رشته روانشناسی از خیرین استان و مدیر مرکز توانبخشی شهید دکتر فیاض بخش می باشد.

وی مدت 2 سال است که دوسوم دارایی و تمام وقت خود را صرف نگهداری کودکان معلول جسمی و ذهنی در گروههای سنی مختلف زیر 14 سال و بالای 14 سال نموده است و تا کنون توانسته اقدامات بسیار ارزشمندی را در خصوص فرزندان معلول جامعه انجام دهد.

 

برچسب: همه چیز در مورد حاج موسی محمدی ، سایت حاج موسی ، سایت حاج موسی محمدی ،  سایت حاج موسی محمدی جوانترین خیرکشور ،وب سایت حاج موسی محمدی مردی که فقر را شرمنده کرد،آدرس سایت حاج موسی محمدی،حاج موسي پولدار، راز پولدار شدن حاج موسی محمدی، ارتباط با حاج موسی محمدی، حاج موسی دات ای ار،زندگی نامه حاج موسی محمدی ،www.hajmusa.ir ،حاج موسی محمدی دربرنامه ماه عسل

 
امريه گرفتم PDF چاپ نامه الکترونیک
شنبه ۰۱ مرداد ۱۳۹۰ ساعت ۲۰:۱۸

امريه گرفتم
همانطور که موسي خيلي زود وارد کارهاي امدادي مي‏شود، خيلي زود هم به فکر ازدواج و تشکيل زندگي مي‏افتد. سال سوم راهنمايي، با وجود اين همه مشکل و مشغله، با دختر عمويش ازدواج مي‏کنددختر عمويم در زلزله يتيم شده بود و چند سال بود که با ما زندگي مي‏کرد. من ديدم که مي‏توانم هم کار کنم هم درس بخوانم، با او ازدواج کردم.
با قالي‏بافي و کار شبانه‏روزي، زندگي‏ مي‏گذرانديم؛ من شب‏ها نگهبان پارکينگ شهرداري بودم و روزها مي‏رفتم صندوق صدقات جمع مي‏کردم. درسم را هم مي‏خواندم و مددکاري از جانبازان و معلولان شهرستان زرند را به عهده داشتم.
موسي دانشگاه را در رشته روان‏شناسي کودکان استثنايي تمام مي‏کند. حالا بايد با وجود اينکه سرپرست خانواده است، برود سربازي. اما او جوان زرنگي است و تسليم موقعيت‏ها نمي‏شود.
براي اينکه خيلي از وضعيت شغلي‏اش دور نشود، با درخواست از دفتر رهبري و گرفتن امريه، محل خدمت سربازي‏اش را خودش انتخاب مي‏کند؛ به دليل علاقه‏اي که به کمک به معلولان داشتم، با اجازه از دفتر مقام معظم رهبري، خدمتم را در سازمان بهزيستي گذراندم و حتي يک روز هم از مرخصي‏هايم استفاده نکردم.

ادامه مطلب...
 
<< ابتدا < قبلی 1 2 بعدی > انتها >>

صفحه 1 از 2
آگهی